تبليغاتX
عروسک کوکی

عروسک کوکی

تا به کی باید رفت؟

من عاشقم؟ نمی دونم کجا و چه طور با عشق آشنا شدم اصلا لمسش کردم یا نه؟ همیشه این مسئله همراهم بوده من دوستت دارم . دوستت داشتم. دوستت خواهم داشت؟نمی دونم این چیه احساساته ؟ توهمه؟ عشقه؟یا اصلا تعریفی واسش وجود نداره. نه اشتباهه محضه من هیچ وقت عاشق نبودم هیچ وقت هیچ وقت این چیزی که تو ذهن یه دختر یا شایدم یه دختر بچه ی 19 ساله می گذره هیچ وقت عشق و علاقه یا هر چیزی که مربوط به اون باشه نیست بعدشم کی می تونه از دختر به ظاهر سر سختی مثل تو که هیچ چیز باعث شکستش نمیشه و همیشه انگار نه انگار که چیزی واسش مهمه یه همچین انتظاری داشته باشه اصلا واسه هر کی بگی باورش نمیشه مگه من آدم نیستم؟ نه بذار اسمه عشقو از روش برداریم باید بگیم دوست داشتن چون کلمه ی عشق این روزا چیزای دیگه معنی میشه به نظرم کلمه ی عشق یه کلمه ی تجملاتیه مثل دوست داشتن صاف و ساده نیست پس فکر کنم دوست دارم به خاطر چیزی که هستی
 
+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 2:32  توسط فافا و آلفا  | 

معشوق من

 با آن تن برهنه ی بی شرم
 بر ساقهای نیرومندش
چون مرگ ایستاد
خط های بی قرار مورب
اندامهای عاصی او را
در طرح استوارش
دنبال میکنند
معشوق من
گویی ز نسل های فراموش گشته است
گویی که تاتاری در انتهای چشمانش
پیوسته در کمین سواریست
گویی که بربری
در برق پر طراوت دندانهایش
مجذوب خون گرم شکاریست
معشوق من
همچون طبیعت
مفهوم ناگزیر صریحی دارد
او با شکست من
قانون صادقانه ی قدرت را
تایید میکند
او وحشیانه آزاد ست
مانند یک غریزه سالم
در عمق یک جزیره نامسکون
او پک میکند
با پاره های خیمه مجنون
از کفش خود غبار خیابان را
معشوق من
همچون خداوندی  ‚ در معبد نپال
گویی از ابتدای وجودش
بیگانه بوده است
او
مردیست از قرون گذشته
یاد آور اصالت زیبایی
او در فضای خود
چون بوی کودکی
پیوسته خاطرات معصومی را
بیدار میکند
او مثل یک سرود خوش عامیانه است
سرشار از خشونت و عریانی
او با خلوص دوست می دارد
ذرات زندگی را
ذرات خک را
غمهای آدمی را
غمهای پک را
او با خلوص دوست می دارد
یک کوچه باغ دهکده را
یک درخت را
یک ظرف بستنی را
یک بند رخت را
معشوق من
انسان ساده ایست
انسان ساده ای که من او را
در سرزمین شوم عجایب
چون آخرین نشانه ی یک مذهب شگفت
در لابلای بوته ی پستانهایم
پنهان نموده ام

فروغ فرخزاد
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 17:59  توسط فافا و آلفا  | 

سهراب سپهری

کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم.
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.
بیا زودتر چیزها را ببینیم.
ببین، عقربک‌های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می‌کنند.
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی‌ام.
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 0:11  توسط فافا و آلفا  | 

شب همه شب

 

                

شب همه شب شکسته خواب به چشمم
گوش بر زنگ کاروانستم
با صداهای نیم زنده ز دور
هم عنان گشته هم زبان هستم.

جاده اما ز همه کس خالی است
ریخته بر سر آوار آوار
این منم مانده به زندان شب تیره که باز
شب همه شب
گوش بر زنگ کاروانستم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 1:22  توسط فافا و آلفا  | 

من از شهر مردگان میام هر روز از بین هزاران قبر میگذرم دیگه خودمم مثل مرده ها شدم هیچی نمی خوامو هیچیم واسم مهم نیست دیگه ظرفیتم تکمیله تکمیله دیگه طاقت شنیدن حرفا و مشکلات و ندارم ولی چیکار می تونم کنم وقتی که توی همون شهر مردگان دوستم می شینه کنارمو از مشکلاتش میگه و زار زار گریه می کنه من چی می تونم بگم چی دارم که بگم همه چیزمو توی این مدت از دست دادم علایقمو و.... ولی هنوز این احساسات آشغالیم با منه چیزی که نمی تونم از خودم دورش کنم ظاهرم مثل آدمایی که هیچی واسشون مهم نیست میگم می خندم حتی بیش از اندازه ولی روحمو احساسم از شیشه نازکتره با یه تلنگر میشکنه کی باورش میشه کی می تونه باور کنه . تنها جایی که می تو نم حرف بزنمو دردودل کنم همین وبلاگمه چون می دونم که اینجا هم کسی نیست که بخونه و بتونه چیزی از من بفهمه چیزی از اون ظاهر سخت که پشتش دریای احساسه تمام عمرمو بازیگری کردم هیشکی نفهمید من چیمو چی می خوام امیدوارم یه روزی از صحنه بیام پایینو زندگی کنم مثل بقیه .
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:12  توسط فافا و آلفا  | 

آرزوي نقش بر آب

در من غم بيهودگيها مي زند موج

در تو غرور از توان من فزونتر

در من نيازي مي كشد پيوسته فرياد

در تو گريزي مي گشايد هر زمان پر

***

اي كاش در خاطر گل مهرت نمي رست

اي كاش در من آرزويت جان نمي يافت

اي كاش دست روز و شب با تار و پودش

از هر فريبي رشته عمرم نمي بافت

***

انديشه روز و شبم پيوسته اين است

((‌من بر تو بستم دل ؟

دريغ از دل كه بستم

افسوس بر من، گوهر خود را فشاندم

در پاي بتهائي كه بايد مي شكستم

***

اي خاطرات روزهاي گرم و شيرين

ديگر مرا با خويشتن تنها گذاريد

در اين غروب سرد دردانگيز پائيز

با محنتي گنگ و غريبم واگذاريد

***

اينك دريغا آرزوي نقش بر آب

اينك نهال عاشقي بي برگ و بي بر

در من،

غم بيهودگيها مي زند موج

در تو،

غروري از توان من فزونتر

حمید مصدق
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 22:43  توسط فافا و آلفا  | 

به طرز احمقانه ای سر در گمم زندگیم دستخوش تغییرات زیادی شده همه چیز از این رو به اون رو شد نمی دونم چرا نمی دونم اصلا یهو چی شد چرا همه چیز به هم ریخت انگار که دنیا عوض شد انگار وارد یه دنیای جدید شدم آدما همشون با اون چیزی که من فکر می کردم فرق دارن وقتی می شینی باهاشون حرف می زنی یه چیزایی می شنوی ه نمی تونی باور کنی من نمی تونم من این چیزا همش واسم کابوسه دوست دارم چشمامو ببندمو دیگه باز نکنم من نمی تونم و نمی خوام اینا رو ببینم وقتی ظاهر آدما رو می بینی باور نمی کنی این الان باید یه مشکلی داشته باشه ولی وقتی شروع می کنه به حرف زدن دوست داری بمیری دوست داری زمین دهن باز کنه و تو رو بکشه توی خودش امید وارم همه چی هر چی زود تر تموم شه منتظر اون روزم که واسه آخرین بار چشمامو ببندم با خیال راحتو خیلی آروم.
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:1  توسط فافا و آلفا  | 

در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم

او از من پرسيد :آيا مايلي از من چيزي بپرسي؟

گفتم ....اگر وقت داشته باشيد....

لبخندي زد و گفت: زمان براي من تا بي نهايت ادامه دارد

چه پرسشي در ذهن تو براي من هست؟

پرسيدم: چه چيزي در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده مي کند؟

پاسخ داد:

آدم ها از بچه بودن خسته مي شوند ...

عجله دارند بزرگ شوند و سپس.....

آرزو دارند دوباره به دوران کودکي باز گردند

سلامتي خود را در راه کسب ثروت از دست مي دهند

و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتي دوباره از صرف مي کنند....

چنان با هيجان به آينده فکر مي کنند.

که از حال غافل مي شوند

به طوري که نه در حال زندگي مي کنند نه در آينده

آن ها طوري زندگي مي کنند.،انگار هيچ وقت نمي ميرند

و جوري مي ميرند ....انگار هيچ وقت زنده نبودند

ما براي لحظاتي سکوت کرديم

سپس من پرسيدم..

مانند يک پدر کدام درس زندگي را مايل هستي که فرزندانت بياموزند؟

پاسخ داد:ياد بگيرند که نميتوانند ديگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند

ولي مي توانند

طوري رفتار کنند که مورد عشق و علاقه ديگران باشند

ياد بگيرند که خود را با ديگران مقايسه نکنند

ياد بگيرند ...ديگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگي

ياد بگيرند تنها چند ثانيه طول مي کشد تا زخمي در قلب کسي که دوستش داريد ايجاد کنيد

ولي سال ها طول مي کشد تا آن جراحت را التيام بخشيد

ياد بگيرند يک انسان ثروتمند کسي نيست که دارايي زيادي دارد

بلکه کسي هست که کمترين نيازوخواسته را دارد

ياد بگيرند کساني هستند که آن ها را از صميم قلب دوست دارند

ولي نميدانند چگونه احساس خود را بروز دهند

ياد بگيرند وبدانند ..دونفر مي توانند به يک چيز نگاه کنند

ولي برداشت آن ها متفاوت باشد

ياد بگيرند کافي نيست که تنها ديگران را ببخشند

بلکه انسان ها بايد قادر به بخشش و عفو خود نيز باشند

سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم

آيا چيز ديگري هم وجود دارد که مايل باشي فرزندانت بدانند؟

خداوند لبخندي زد و پاسخ داد: فقط اين که بدانند من اين جا و با آن ها هستم..........براي هميشه
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 4:12  توسط فافا و آلفا  | 

عشق یعنی

عشق يعني خاطرات بي غبار
دفتري از شعر و از عطر بهار

عشق يعني يك تمنا , يك نياز
زمزمه از عاشقي با سوز و ساز

عشق يعني چشم خيس مست او
زير باران دست تو در دست او

عشق يعني ماتهب از يك نگاه
غرق در گلبوسه تا وقت پگاه

عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق
گرمي دست تو در آغوش عشق

عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان "
تا سحر از عاشقي با او بخوان

عشق يعني هر چه داري نيم كن
از برايش قلب خود تقديم ك
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 4:8  توسط فافا و آلفا  | 

اولين و آخرين

خورشيد جاودانه مي درخشد در مدار خويش
مانيم كه يا جاي پاي خود مي نهيم و غروب مي كنيم
هر پسين
اين روشناي خاطر آشوب در افق هاي تاريك دوردست
نگاه ساده فريب كيست كه همراه با زمين
مرا به طلوعي دوباره مي كشاند ؟
اي راز
اي رمز
اي همه روزهاي عمر مرا اولين و آخرين

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 11:4  توسط فافا و آلفا  | 

حالمان بد نیست غم کم می خوریم
کم که نه هر روز کم کم می خوریم

آب می خواهم سرابم می دهند
عشق می خواهم عذابم می دهند

خنجری بر قلب بیمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمی پشتم شکست



عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام

تیشه زد بر ریشه اندیشه ام



در میان خلق سردرگم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم

درد می بارد چو لب تر می کنم
طالعم شوم است باور می کنم

آه در شهر شما یاری نیود
قصه هایم را خریداری نبود

خسته ام از قصه های شومتان
خسته از همدردی مسمومتان



هیچ کس از حال من پرسید؟ نه
هیچ کس اندوه مرا دید ؟ نه

هیچ کس چشمی برایم تر نکرد
هیچ کس یک روز را با من سر نکرد

چند روز هست که حالم دیدنی است
حال من از این و آن پرسیدنی است

گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفال می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت

" ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 1:50  توسط فافا و آلفا  | 

خسته ام بس که غصه و مشکلات دیگرونو دیدمو دیگرون واسم از درداشون گفتن ولی من چی ؟ کسی وقتی ناراحت بودم یا مشکل داشتم ازم پرسید چرا ناراحتی چی میگم هیشکی اصلا نمی فهمه من کی ناراحتم هیشکی از مشکلات من خبر نداره من نمی دونم مردم چه جوری می تونن درد دل کنن کاشکی منم می تونستم حرف بزنم تا یکی بفهمه بدبختیا و مشکلاتمو هیشکی حتی نزدیک ترین آدما به من هم نتونستن بفهمن من مشکل دارم . دیگه خسته شدم. امید وارم همه چی زودتر تموم شه و من راحت شم.
+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 1:44  توسط فافا و آلفا  | 

گل سرخ و گل زرد

گل سرخی به او دادم ، گل زردی به من داد
 برای یک لحظه ناتمام ، قلبم از تپش افتاد
 با تعجب پرسیدم : مگر از من متنفری ؟
 گفت : نه باور کن ،نه ! ولی چون تو را واقعا دوست دارم ، نمی خواهم
پس از آنکه کام از من گرفتی ، برای پیدا کردن گل زرد ، زحمتی
به خود هموار کنی

                                کارو
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 23:2  توسط فافا و آلفا  | 

عصیان خدایی

نیمه شب گهواره ها آرام می جنبند
 بی خبر از کوچ درد آلود انسانها
باز هم دستی مرا چون زورقی لرزان
می کشد پاروزنان در کام طوفانها
چهره هایی در نگاهم سخت بیگانه
خانه هایی بر فرازش اشک اختر ها
وحشت زندان و برق حلقه زنجیر
داستانهایی ز لطف ایزد یکتا
سینه سرد زمین و لکه های گور
هر سلامی سایه تاریک بدرودی
دستهایی خالی و در آسمانی دور
زردی خورشید بیمار تب آلودی
جستجویی بی سرانجام و تلاشی گنگ
 جاده ای ظلمانی و پائی به ره خسته
نه نشان آتشی بر قله های طور
نه جوابی از ورای این در بسته
می نشینم خیره در چشمان تاریکی
می شود یک دم از این قالب جدا باشم
همچو فریادی بپیچم در دل دنیا
 چند روزی هم من عاصی خدا باشم
گر خدا بودم خدایا زین خداوندی
کی دگر تنها مرا نامی به دنیا بود
من به این تخت مرصع پشت می کردم
بارگاهم خلوت خاموش دلها بود
گر خدا بودم خدایا لحظه ای از خویش
می گسستم می گسستم دور می رفتم
روی ویران جاده های این جهان پیر
بی ردا و بی عصای نور می رفتم
وحشت از من سایه در دلها نمی افکند
عاصیان را وعده دوزخ نمی دادم
یا ره باغ ارم کوتاه می کردم
یا در این دنیا بهشتی تازه میزادم
گر خدا بودم دگر این شعله عصیان
کی مرا تنها سراپای مرا می سوخت
ناگه از زندان جسمم سر برون می کرد
پیشتر می رفت و دنیای مرا می سوخت
سینه ها را قدرت فریاد می دادم
خود درون سینه ها فریاد می کردم
 هستی من گسترش می یافت در هستی
شرمگین هر گه خدایی یاد می کردم
مشتهایم این دو مشت سخت بی آرام
کی دگر بیهوده بر دیوارها می خورد
آن چنان می کوفتم بر فرق دنیا مشت
تا که هستی در تن دیوارها می مرد
خانه می کردم میان مردم خاکی
خود به آنها راز خود را باز می خواندم
مینشستم با گروه باده پیمایان
شب میان کوچه ها آواز می خواندم
شمع می در خلوتم تا صبحدم می سوخت
مست از او در کارها تدبیر می کردم
می دریدم جامه پرهیز را بر تن
خود درون جام می تطهیر می کردم
من رها می کردم این خلق پریشان را
تا دمی از وحشت دوزخ بیاسایند
جرعه ای از باده هستی بیاشامند
خویش را با زینت مستی بیارایند
من نوای چنگ بودم در شبستانها
من شرار عشق بودم سینه ها جایم
مسجد و میخانه این دیر ویرانه
پر خروش از ضربه های روشن پایم
من پیام وصل بودم در نگاهی شوخ
من سلام مهر بودم بر لبان جام
من شراب بوسه بودم در شب مستی
من سراپا عشق بودم کام بودم کام
می نهادم گاهگاهی در سرای خویش
گوش بر فریاد خلق بی نوای خویش
تا ببینم درد هاشان را دوایی هست
یا چه می خواهند آنها از خدای خویش
گر خدا بودم در سولم نام پاکم بود
این جلال از جامه های چاک چاکم بود
عشق شمشیر من و مستی کتاب من
باده خاکم بود آری باده خاکم بود
ای دریغا لحظه ای آمد که لبهایم
سخت خاموشند و بر آنها کلامی نیست
خواهمت بدرود گویم تا زمانی دور
زانکه دیگر با توام شوق سلامی نیست
زانکه نازیبد زبون را این خداییها
من کجا وزین تن خاکی جداییها
 من کجا و از جهان این قتلگاه شوم
ناگهان پرواز کردن ها رهایی ها
می نشینم خیره در چشمان تاریکی
شب فرو می ریزد از روزن به بالینم
آه حتی در پس دیوارهای عرش
هیچ جز ظلمت نمی بینم نمی بینم
ای خدا ای خنده مرموز مرگ آلود
با تو بیگانه ست دردا ‚ ناله های من
من ترا کافر ترا منکر ترا عاصی
کوری چشم تو  ‚ این شیطان خدای من

                                                    فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 22:56  توسط فافا و آلفا  | 

شبی در حال مستی تكيه بر جای خدا كردم

در آن يك شب خدايی من عجايب كارها كردم

جهان را روی هم كوبيدم از نو ساختم گيتی

ز خاك عالم كهنه جهانی نو بنا كردم

كشيدم بر زمين از عرش، دنيادار سابق را

سخن واضح تر و بهتر بگويم كودتا كردم

خدا را بنده خود كرده خود گشتم خدای او

خدايی با تسلط هم به ارض و هم سما كردم

ميان آب شستم سهر به سهر برنامه پيشين

هر آن چيزی كه از اول بود نابود و فنا كردم

نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم

كشيدم پيش نقد و نسيه، بازی را رها كردم

نمازو روزه را تعطيل كردم، كعبه را بستم

وثاق بندگی را از رياكاری جدا كردم

امام و قطب و پيغمبر نكردم در جهان منصوب

خدايی بر زمين و بر زمان بی كدخدا كردم

نكردم خلق ، ملا و فقيد و زاهد و صوفی

نه تعيين بهر مردم مقتدا و پيشوا كردم

شدم خود عهده دار پيشوايی در هم عالم

به تيپا پيشوايان را به دور از پيش پا كردم

بدون اسقف و پاپ و كشيش و مفتی اعظم

خلايق را به امر حق شناسی آشنا كردم

نه آوردم به دنيا روضه خوان و مرشد و رمال

نه كس را مفتخواه و هرزه و لات و گدا كردم

نمودم خلق را آسوده از شر رياكاران

به قدرت در جهان خلع يد از اهل ريا كردم

ندادم فرصت مردم فريبی بر عباپوشان

نخواهم گفت آن كاری كه با اهل ريا كردم

به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر

ميان خلق آنان را پی خدمت رها كردم

مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را

نه شرطی در نماز و روزه و ذكر و دعا كردم

نكردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ايجاد

به مشتی بندگان آْبرومند اكتفا كردم

هر آنكس را كه ميدانستم از اول بود فاسد

نكردم خلق و عالم را بری از هر جفا كردم

به جای جنس تازی آفريدم مردم دل پاك

قلوب مردمان را مركز مهر و  وفا كردم

سری داشت كو بر سر فكر استثمار كوبيدم

دگر قانون استثمار را زير پا كردم

رجال خائن و مزدور را در آتش افكندم

سپس خاكستر اجسادشان را بر هوا كردم

نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مكنت

نه جمعی را به درد بی نوايی مبتلا كردم

نه يك بی آبرويی را هزار گنج بخشيدم

نه بر يك آبرومندی دوصد ظلم و جفا كردم

نكردم هيچ فردی را قرين محنت و خواری

گرفتاران محنت را رها از تنگنا كردم

به جای آنكه مردم گذارم در غم و ذلت

گره از كارهای مردم غم ديده وا كردم

به جای آنكه بخشم خلق را امراض گوناگون

به الطاف خدايی درد مردم را دوا كردم

جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعيض

تمام بندگان خويش را از خود رضا كردم

نگويندم كه تاريكی به كفشت هست از اول

نكردم خلق شيطان را عجب كاري به جا كردم

چو ميدانستم از اول كه در آخر چه خواهد شد

نشستم فكر كار انتها را ابتدا كردم

نكردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم

خلاصه هرچه كردم خدمت و مهر و صفا كردم

زمن سر زد هزاران كار ديگر تا سحر ليكن

چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها كردم

سحر چون گشت از مستی شدم هوشيار

خدايا در پناه می جسارت بر خدا كردم

شدم بار دگر يك بنده درگاه او گفتم

خداوندا نفهميدم خطا كردم

ديروقتي است كه زندگي را فراموش كرده‏ام

                                                     کارو

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 1:6  توسط فافا و آلفا  | 

کفر نامه ی کارو

خدا وندا!

 

اگر روزي بشر گردي

 

زحال بندگانت با خبر گردي

 

پشيمان مي شدي از قصه خلقت

 

از اينجا از آنجا بودنت !

 

 

خداوندا!

 

اگر روزي ز عرش خود به زير آيي

 

لباس فقر به تن داري

 

براي لقمه ي ناني

 

غرورت را به زير پاي نا مردان فرو ريزي

 

زمين و آسمان را کفر مي گويي نمي گويي؟

 

خداوندا

 

اگر با مردم آميزي

 

شتابان در پي روزي

 

ز پيشاني عرق ريزي

 

شب آزرده ودل خسته

 

تهي دست و زبان بسته

 

به سوي خانه باز آيي

 

زمين آسمان را کفر مي گويي نمي گويي؟

 

 

 خدا وندا

 

اگر در ظهرگرماگير تابستان

 

تن خود را به زير سايه ي ديواري بسپاري

 

لبت را بر كاسه ي مسي قير اندود بگذاري

 

و قدري آن طرف ترکاخ هاي مرمرين بيني

 

واعصا بت براي سکه اي اين سو و آن سودر روان باشد

 

و شايد هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد

 

زمين و آسمان را کفر مي گويي نمي گويي؟

 

خدايا خالقا بس کن جنايت را تو ظلمت را!

 

تو خود سلطان تبعيضي


تو خود يک فتنه انگيزي


اگر در روز خلقت مست نمي کردي


يکي را همچون من بدبخت

 

يکي را بي دليل آقا نمي کردي


جهاني را چنين غوغا نمي کردي

 

دگر فرياد ها در سينه ي تنگم نمي گنجد

 

دگر آهم نمي گيرد

 

دگر اين سازها شادم نمي سازد

 

دگر از فرط مي نوشي مي هم مستي نمي بخشد

 

دگر در جام چشمم باده شادي نمي رقصد

 

 نه دست گرم نجوائي به گوشم پنجه مي سايد

 

نه سنگ سينه ي غم چنگ صدها ناله مي کوبد

 

اگر فريادهايي از دل ديوانه برخيزد


براي نا مرادي هاي دل باشد

 

خدايا گنبد صياد يعني چه ؟

 

فروزان اختران ثابت سيار يعني چه ؟

 

اگر عدل است اين پس ظلم ناهنجار يعني چه؟


به حدي درد تنهايي دلم را رنج مي دارد


که با آواي دل خواهم کشم فرياد و برگويم


خدايي که فغان آتشينم در دل سرد او بي اثر باشد خدا نيست ؟!


شما اي مولياني كه مي گوييد خدا هست و براي او صفتهاي توانا هم روا داريد!


بگوييد تا بفهمم


چرا اشك مرا هرگز نمي بيند؟

 

چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمي گويد

 

چرا او اين چنين کور و کر و لال است


و يا شايد درون بارگاه خويش کسي لب بر لبانش مست تنهايي


و يا شايد دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش


کنون از دست داده آن صفتها را


چرا در پرده مي گويم


خدا هرگز نمي باشد


من امشب ناله ني را خدا دانم

 

من امشب ساغر مي را خدا دانم


خداي من دگر ترياک و گرس و بنگ مي باشد


خداي من شراب خون رنگ مي باشد


مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد


خدا هيچ است

 

خدا پوچ است

 

خدا جسمي است بي معني

 

خدا يک لفظ شيرين است


خدا رويايي رنگين است


شب است و ماه ميرقصد


ستاره نقره مي پاشد

 

و گنجشك از لبان شهوت آلوده ي زنبق بوسه مي گيرد


من اما سرد و خاموشم!


من اما در سکوت خلوتت آهسته مي گريم


اگر حق است زدم زير خدايي !!!

 

عجب بي پرده امشب من سخن گفتم

خداوندا


اگر در نعشه ي افيون از من مست گناهي سر زد ببخشيدم


ولي نه؟!


چرا من روسيه باشم؟

 

چرا غلاده ي تهمت مرا در گردن آويزد؟

 

خداوندا


تو در قرآن جاويدت هزاران وعده ها دادي


تو مي گفتي كه نامردان بهشتت را نمي بينند


ولي من با دو چشم خويشتن ديدم


كه نامردان به از مردان


ز خون پاک مردانت هزاران كاخها ساختند

 

خداوندا بيا بنگر بهشت کاخ نامردان را

خدايا ! خالقا ! بس کن جنايت رابس کن تو ظلمت را


تو خود گفتی اگر اهرمن شهوتبر انسان حکم فرمايد تو او را با صليب عصيانت مصلوب خواهی

 

کردولی من با دو چشم خويشتن ديدم پدر با نورسته خويش گرم ميگيرد برادر شبانگاهان مستانه از

 

آغوش خواهر کام ميگيرد نگاه شهوت انگيز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد قدم ها در بستر فحشا

 

می لغزد


پس...قولت!


اگر مردانگي اين است


به نامردي نامردان قسم


نامرد نامردم اگر دستي به قرآنت بيالايم  !

 

 

 کارو

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 0:52  توسط فافا و آلفا  | 

مرگ

روزی که میمیرم
نگران من نباش
که میان ابرها گم نمی شوم
و اشک مریز
که نمیتوانم
حتی بغض کنم
حتی صدایم مکن
که من دیگر درون تورا حس میکنم
وقتی مردم
میان اسمان مرا بجوی
نه زیر سنگی که نام من کشیده به روی
من
همیشه تورا از فراز ابرها
تماشا میکنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 0:18  توسط فافا و آلفا  | 

تولد

حجم زمان سنگین است
دایره های سکوت،
در کش و قوس بی نظم زمان
فریاد عصیان را در خطوط شعاع های خود
به خط نشسته اند
 
مثلث شک و تردید
طغیان را در مرتفع ترین نقطه ی خود
 به آماده باش گذاشته است
سینه ی خشم مالامال از انفجار است
و کوچه باغ ذهن
دانه های مرگ می افشاند
 
زندانی درب تابوت بر خویش می بندد
هوا بوی تعفن می دهد
کبوتر مرده ای در راه است
 
بچه ی نازای طبیعت
در درد زایمان بچه ی متولد نشده
به خود می پیچد
 
هراس متولد می شود
و
در قهقرای حادثه
زندگی شکل می گیرد!

                                           گیتا صرافی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 0:13  توسط فافا و آلفا  | 

تولد

۲۲ فروردین تولدم بود ۱۹ سال گذشتو روز به روز همه چیز بدتر میشه ۱۹ سال پیش طعم تلخ تولدو چشیدم .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 23:32  توسط فافا و آلفا  | 

دختر ها و پسر ها چگونه نیمرو درست می کنند  

دخترها

توی ماهيتابه روغن ميريزن
اجاق گاز زير ماهيتابه رو روشن ميكنن
-
تخم مرغها رو ميشكنن و همراه نمك توی ماهيتابه ميريزن
چند دقيقه بعد نيمروی آماده رو نوش جان ميكنن

پسرها

توی كابينتهای بالايی آشپزخونه دنبال ماهيتابه ميگردن
توی كابينتهای پايينی دنبال ماهيتابه ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
ماهيتابه رو روی اجاق گاز ميذارن
توی ماهيتابه روغن ميريزن
توی يخچال دنبال تخم مرغ ميگردن
يه دونه تخم مرغ پيدا ميكنن
چند تا فحش ميدن
دنبال كبريت ميگردن
با فندك اجاق گاز رو روشن ميكنن و بوی سركه همراه دود آشپزخونه رو بر ميداره
ماهيتابه رو ميشورن (بگو چرا روغنش بوی ترشی ميداد!
ماهيتابه رو روی اجاق گاز ميذارن و توش روغن واقعی ميريزن
تخم مرغی كه از روی كابينت سر خورده و كف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاك ميكنن
چند تا فحش ميدن و لباس ميپوشن
ميرن سراغ بقالی سر كوچه و 20 تا تخم مرغ ميخرن و برميگردن
تلويزيون رو روشن ميكنن و صداش رو بلند ميكنن
روغن سوخته رو ميريزن توی سطل و دوباره روغن توی ماهيتابه ميريزن
تخم مرغها رو ميشكنن و توی ماهيتابه ميريزن
دنبال نمكدون ميگردن
نمكدون خالی رو پيدا ميكنن و چند تا فحش ميدن
دنبال كيسهء نمك ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
نمكدون رو پر از نمك ميكنن
صدای گزارشگر فوتبال رو ميشنون و ميدون جلوی تلويزيون
نمكدون رو روی ميز ميذارن و محو تماشای فوتبال ميشن
بوی سوختگی رو استشمام ميكنن و ميدون توی آشپزخونه
چند تا فحش ميدن و تخم مرغهای سوخته رو توی سطل ميريزن
توی ماهيتابه روغن و تخم مرغ ميريزن
با چنگال فلزی تخم مرغها رو هم ميزنن
صدای گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال ميشنون و ميدون جلوی تلويزيون
سريع برميگردن توی آشپزخونه
تخم مرغهايی كه با ذرات تفلون كنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توی سطل ميريزن
ماهيتابه رو ميندازن توی سينك
دنبال ظرفهای مسی ميگردن
قابلمهء مسی رو روی اجاق گاز ميذارن و توش روغن و تخم مرغ ميريزن
چند دقيقه به تخم مرغها زل ميزنن
ياد نمك ميفتن و ميرن نمكدون رو از كنار تلويزيون برميدارن
چند ثانيه فوتبال تماشا ميكنن
ياد غذا ميفتن و ميدون توی آشپزخونه
روی باقيماندهء تخم مرغی كه كف آشپزخونه پهن شده بود ليز ميخورن
چند تا فحش ميدن و بلند ميشن
نمكدون شكسته رو توی سطل ميندازن
قابلمه رو برميدارن و بلافاصله ولش ميكنن
چند تا فحش ميدن و انگشتهاشون كه سوخته رو زير آب ميگيرن
با يه پارچهء تنظيف قابلمه رو برميدارن
پارچه رو كه توسط شعله آتيش گرفته زير پاشون خاموش ميكنن
نيمروی آماده رو جلوی تلويزيون ميخورن و چند تا فحش ميدن
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 16:27  توسط فافا و آلفا  |